صفحه نخست

فرهنگ و هنر

اقتصادی

عمومی

حوادث

سیاسی

علم و فناوری

اجتماعی

ورزشی

اخبار
چاپ
بازنشر/مادر شهید مفقود الاثر در گفتگو با خط امید

وضعيت نامناسب حجاب مرا آزار مي دهد

در وادی عشق، اشک سخن می گوید؛ بشنو! این صدای شیرزنی است که فرزند 17 ساله خود را تقديم اسلام و انقلاب كرد تا ما در آسايش زندگي كنيم.

کد خبر : 4608

تاریخ انتشار : 26/08/1392 - 09:13


وضعيت نامناسب حجاب مرا آزار مي دهد

به گزارش خط امید بهشهر روستاي آسيابسر بهشهر روستایي كه با وجود آيت الله هاشمي نسب و شهداي گلگون كفني كه در ورودی آن عكس و شمايلشان پیداست، براي همه نام آشناست.

وارد محل كه مي شويم خانه ها با فضای گرم و صمیمی و خلوتی که حاکی از رفتن اهالی به سر کسب و کار حلال است به استقبالمان می آید. خانه هایی که در آن مردان بزرگی پا با عرصه وجود گذاردند که تاریخ این مملکت تا سالها باید حکایتگر رادمردی آنان باشد. جویای آدرس یکی از این خانه ها که انتظار اهل خانه در فراق  فرزند برای اهالی و اطرافیان مثل شده است، شدیم كوچه شهيد الله وردي را نشانمان دادند. وارد کوچه می شویم درب منزل باز است، یا ا... گویان وارد منزل مي شويم با خانمي مسن روبرو مي شویم كه مقنعه مشكي بر سر دارد و با سرعت مي رود تا چادر مشكي اش را به سر كند.

 

این خانه که منور است به وجود مادري دل سوخته و چشم به راه، در فراق 24 ساله یوسفی دلبند فدا شده در راه دفاع از این مملکت، بی هیچ نشانی و استخوانی ودریغ از جامه ای که بویی برایش بیاورد خانه ای نیست جز خانه شهید مفقودالاثر مظفر نوروزی و دلخوشی مادر بر سجاده مناجات های عاشقانه اش جز این نیست که یوسفم را برای زهرای مرضیه (س) در راه خدا تقدیم اسلام کردم  و انتظار را از سرخی چشمان، آماس پلکها و افتادگی مژه هایش به سادگی می توان فهمید.

صفا و صميميت عجيبي بر خانه حكمفرماست و وجود اين بانوي عزيز و مادر فداكار، آرامش خاصي به محيط داده است، با مهرباني در كنار ما مي نشيند و بعد ار آوردن چاي و ميوه، هاجر معصومي مادر شهيد مظفر نوروزي در باره فرزند شهيدش مي گويد: سواد ندارم اما شما مي توانيد از روي شناسنامه اش سنش را ببينيد، شناسنامه را كه مي آورد هنوز عكس ندارد و مشخص است كه تا زمان اعزام عكس نخورده است.  نام و نام خانوادگي مظفر نوروزي ، تاريخ تولد اول شهريور ماه 1350، با احتساب آماري شهادت اين شهيد كه در سال 1367  در عمليات پدافند فاو اعلام شده است اين شهيد 17 سال سن داشته است، سن دانش آموزي که باید پشت نيمكت مدرسه باشد و همچون هم قطارانش مشغول و سرگرم بازي هاي نوجواني خویش.

 

مادرش مي گويد: قرار بود به جبهه برود اما سنش تقاضا نمي كرد، که با دستکاری شناسنامه خود بلاخره موفق به رفتن به منطقه شد، 3 بار به جبهه رفت. بار آخر با همراهي دكتر حجت هاشمي نسب راهي جبهه شد، وقت رفتن او را از زير قرآن رد كردم و به خدا سپردم گفتم مادر مي خواهي بروي گفت: بله مي روم نگران نباش و رفت.

 

بعد از 10 روز از رفتن مظفر شبي در خواب ديدم كه سه كبوتر سفيد روي پنجره خانه ما نشستند و به شيشه نوك مي زنند از خواب بيدار شدم ديدم كبوترهايي روي پنجره نشسته اند و دوباره به خواب رفتم و در خواب حاج آقا هاشمي نسب را به خواب ديدم كه شال سبزي بر گردن دارد و وارد خانه ما شده است و درب منزل ما را كند و آمد بالاي پله ها و بعد هم رفت درب منزل خودشان را كند گفتم حاج آقا چرا اين كار را مي كنيد و سه بار رفتم و از ایشان پرسيدم و برگشتم، جواب نداد وفقط گفت: يك نان به من بده نان را به ايشان دادم و تا دم در او را بدرقه كردم درهمان حين سه زن سياه پوش را دیدم که پشت در ايستاده بودند تعارفشان کردم بیایند به داخل خانه اما نيامدند و همراهشان مردي سيد لاغراندام هم ايستاده بود که رو به من گفت: چادر بردار برويم، چادرم را برداشتم و حركت كرديم به بياباني رسيدیم، در بين راه عصاي خود را بر زمين زد و همانجا نشستيم و دوباره به راه افتادیم که اینبار گفت: 4 روز ديگر معلوم مي شود و من از خواب بيدار شدم.

 

بعد از 4 روز يكي از همسايه هاي ما آمد و گفت: هاجرخانم  اسم حبيب چيست، گفتم در شناسنامه اش مظفر است( شهید را در منزل با نام حبیب صدا می زدند) گفتم چيزي شده که اول گفت: نه  اما با کمی مکث گفت كه مظفر شهيد شد.

 

من از همرزمانش درباره چگونگي شهادتش پرسيدم كه يكي از آنان گفت: ما با هم بوديم که مظفر شهيد شد من او را كول كردم تا به عقب برگردانم که خمپاره ای به نزدیکیمان اصابت کرد سر ایشان را برد. اما من با اين حرفها قانع نشده و بعد از مدتي به بنياد شهيد رفتم.

 

يكي از افرادي كه در بنياد شهيد بود گفت مادر جان من خودم همراه با مظفر شهدا و مجروح ها را در منطقه عملیاتی فاو جمع مي كرديم چند تا مجروح را آورديم و دوباره كه ایشان به دنبال مجروح ها رفت خمپاره اي آمد و در کنار ایشان منفجر شد من كه به سمتش رفتم اثري از او نديدم چند روزي هم گشتيم اما اثري از مظفر پيدا نكرديم.

 

از دلتنگي هاي این مادر مي پرسيم، مي گويد: خیلى ناراحت بودم ولى راضیم به رضاى خدا.  پسرم براي دفاع از اين مملكت رفته و اكنون خانواده هايي هستند كه سه تا از فرزندان خود را در راه اسلام داده اند و بعضي ها هم 6 نفر از خانواده شان شهيد شده من هم مظفرم را براي زهراي مرضيه دادم و راضيم به رضاي خدا، مظفر من از على اکبر امام حسین (ع) بالاتر نبود و از خدا خواستم که به من صبر و استقامت بدهد تا پس از آن بتوانم زندگى را ادامه دهم خدا هم صبرش را داد و خیلى هم راضى هستم.

 

وي همچنين در رابطه با اعزام به منطقه جنگي نيز گفت: همراه با خانواده هاي شهدا به منطقه جنگي اعزام شده بوديم مدتي بعد از اتمام جنگ بود، از اتوبوس پياده شديم و همه حركت كردند و رفتند اما من نمي توانستم راه بروم، سربازي آمد و گفت: مادر جان چرا ايستاده اي خطرناك است همراه بقيه برو. با كمك او بلند شدم و به بازدید از منطقه پرداختم در راه بازگشت بوديم كه خوابم برد در عالم خواب مظفر را ديدم که با لباس سفيدي در نيزار ايستاده و مرا صدا مي زند و به من اشاره می کند که بيا. گفتم مادر در اینجا که راهي نيست تا من بیایم. با دستانش ني ها را به كناری زد  و راه را برایم باز می کند به کنارش که می رسم مي گويد از تو ناراحتم چرا آنجا كه آمدي ايستادي و كنارم نيامدي ؟ گفت: اينجا جاي من است و اينها كه اطراف من هستند (تعدادي كناراو خوابيده بودند) همراهان من هستند.

 

مادر شهيد نوروزي در خصوص ارائه جسدي بنام فرزندش نيز مي گويد: از بنياد  شهيد به ما اعلام كرده بودند كه شهيدي را مي آورند كه فرزند شماست . آن شب مظفر به خواب من آمد و گفت مادر اين پیکري كه آمده من نيستم و ما هم از پذيرفتن آن شهید خودداري كرديم و پدرش گفت: من سري را كه براي خدا و در راه خدا دادم پس نمي گيرم، در روز تشييع جنازه همان شهيدي كه ما قبول نكرده بودیم خانمي خيلي بد و بيراه به ما گفت كه چرا قبول نكرديم، فرداي آن روز همان خانم به خانه ما آمد و گفت مرا حلال كنيد گفتم چرا گفت ديشب در خواب 4 نفر ر ا ديدم كه در باغي دنبالم مي كنند يكي از آنان مظفر شما بود كه به من گفت: چرا به خانواده من بي احترامي كردي آن جسد من نبود و من خودم گفتم كه خانواده ام قبول نكنند و تو بايد بروي معذرت خواهي كني و حلاليت بطلبي تا من راضي شوم.

 

اين مادر شهيد درباره خصوصيت رفتاري شهيد نوروزي مي گويد: همه فرزندان من اهل نماز و روزه هستند و اين شهيد نيز در اعمال عبادي بسيار محتاط بود و عمل به مسائل مذهبي داشت، در احترام به ديگران و پدر و مادر نيز بي نظير بود و همه ما از او رضايت داشتيم و موجب اذيت و آزار ما نمي شد.

 

خانم معصومي در خصوص وضعيت جامعه و سفارش به جوانان گفت: ناهنجاري هاي فعلي و وضعيت نامناسب حجاب در جامعه مرا آزار مي دهد و به عنوان مادر شهید سفارش مى کنم مطیع رهبر انقلاب باشید و همان طور که فرزندان عزیز ما دست به دست هم دادند و خون دادند و ایران را پایدار کردند نوجوانان و جوانان نیز با هم همکارى و همفکرى کنند و اسلام را زنده نگه دارند و نگذارند به دست دشمنان بیفتد چرا که هرچه داریم از اسلام و قرآن داریم.

 

ایشان در ادامه نیز گفتند: عاقبت به خيري جوانان، كسب روزي حلال و موفقيت شان را از خدا مي خواهم و اميدوارم در پناه امام زمان اين انقلاب حفظ شود.

وي ادامه داد: متاسفانه اكنون مادران با حجاب، داراي فرزندان بي حجاب هستند و ما بارها شده كه به آنان گفته ايم اما اثري نداشته است. ما هم از اين وضعيت جامعه ناراحتيم و من هميشه دعا مي كنم كه امام زمان (عج) زودتر ظهور كند.

 

پدرش بيشتر از من دلتنگ بود و با كوچكترين حرفي از شهيد ناراحت مي شد و دلتنگي مي كرد و من هم ناراحت بودم اما فرزندم را براي اسلام، انقلاب و رهبري دادم و اگر قرار باشد باز هم فرزندانم و خودم را فداي اين اسلام و انقلاب مي كنم. خودش می داند که  دلم خیلی هوایش را مي كند و با خاطراتش زنده ام.

شهید مظفر در تاریخ 1/06/1350 در خانواده ای مذهبی و متدین در روستای آسيابسر بهشهر متولد شد. تحصیلات خود را تا دوم راهنمايي ادامه داده با شروع  جنگ درس و تحصیل را رها کرده ودر جهت حفظ امنیت سرزمین خویش با همراهي دوستان و بچه هاي روستا به جبهه هاي حق عليه باطل رفت. وی سرانجام در سال 1367 در عملیات پدافند فاو  به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت رسید و جسد مطهر او در گمنامی و غربت باقی ماند.



 

 

  

دیدگاه شما در مورد : وضعيت نامناسب حجاب مرا آزار مي دهد

وضعيت نامناسب حجاب مرا آزار مي دهد

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • rss
  • آرشیو

 

 

مبلمان ماهور بهشهر