صفحه نخست

فرهنگ و هنر

اقتصادی

عمومی

حوادث

سیاسی

علم و فناوری

اجتماعی

ورزشی

اخبار
چاپ
جانباز شیمیایی در گفتگو با خط امید؛

رزمنده‌ها ذوب در امام بودند/ مسائل ضدفرهنگی جامعه را به قهقرا برده است

گوش دلم از شنیدن صحبت‌های او سیر نمی‌شد ولی دیگر لرزش دست‌هایش را، که کم‌کم داشت به بدنش می‌رسید نمی‌توانست کنترل کند، و این بدین معنا بود که زمان خداحافظی است و باید او را با کپسول اکسیژن که دوست دیرینه‌اش شده بود تنها گذاشت.

کد خبر : 42298

تاریخ انتشار : 03/07/1395 - 18:02


رزمنده‌ها ذوب در امام بودند/ مسائل ضدفرهنگی جامعه را به قهقرا برده است

به گزارش خبرنگار خط امید، وقتی چشمانم را می‌بندنم و فقط فکر می‌کنم که بمباران شیمایی شده است توان تحمل آن را ندارم، در خیال هم سوزنده و دل‌خراش است تحمل شیمیایی و جان را می‌سوزاند اما بازماندگان بمباران‌های شیمیایی در هرلحظه عمری که باقی‌مانده به ازای هر نفس شیمیایی می‌سوزند....

راهی خانه جانباز شیمیایی هستیم ساعت چهار بعدازظهر یکی از روزهای گرم سال، از همسایگان نشانی دقیق را می‌پرسیم به سر کوچه‌شان که می‌رسیم لای چارچوب در می‌بینیمشان که انتظار ما را می‌کشد با گرمی به استقبال آمده و وارد منزل ایشان و از همان ابتدا مغلوب سیمای خندان و مهمان‌نوازی گرمشان می‌شویم.

بیشتر از هر چیز کپسول اکسیژن گوشه اتاق خودنمایی می‌کند، کنار کپسول می‌نشیند، آن‌چنان آرام است که دلم می‌خواهد فقط حرف بزند، کنار کپسول اکسیژن سرفه می‌کند و اکنون این کپسول اکسیژن دوست چندین و چندساله‌اش شده است.

لابه‌لای سرفه‌هایی که جا به‌جای حرف‌هایش می‌پرند، حرف می‌زند و می‌خندد و چشم‌های بی‌حالت و پیوند‌ی‌اش را که مدام خیس می‌شوند از خاطرات گذشته‌اش، خشک می‌کند. دفترودستکم را بر فرش خانه می‌چینم ولی دستم راه نمی‌رود که بنویسم، جانباز 30 درصد و شیمایی 10 درصد است، اما صدای سرفه‌هایش بیانگر درصد دیگری است...

بین این سرفه‌ها حرف‌هایی هست که باید برای شنیدنشان خوب گوش کرد و اینجاست که سید قاسم میرجعفری از بمباران شیمایی می‌گوید:

اولین اعزام من به منطقه جفیر بود در عملیات رمضان سال 61 که فرماندهی ما را اکبر عموزاد بر عهده داشت و من هم جانشین فرمانده شدم؛ بعد از عملیات رمضان نیروهای بهشهری را برای گردان ادوات جمع‌آوری کردند که بعد شد تیپ شهدای الحدید در هفت‌تپه، بعدازآن نیز در عملیات والفجر8، فتح المبین، کربلای پنج و شلمچه حضور داشتم.

بعد از کربلای چهار و لو رفتن عملیات، بعد از 10 روز عملیات کربلای پنج شروع شد که بچه‌ها با تمام توان در این عملیات شرکت کردند و ضربات سختی نیز بر دشمن وارد کردیم و در این حمله چون دشمن شکست سنگینی بر او وارد شد برای رهایی از این شکست از سلاح شیمیایی استفاده کرد و من هم در این عملیات شیمیایی شدم.

بیشتر رزمندگان ما در این عملیات، بین 13 تا 20 سال داشتند، مقاومت رزمندگان، ما را شرمنده و سستی را از ما دور می‌کرد.

من در کربلای پنج شیمایی شدم و همچنین از ناحیه پا، پهلو نیز آسیب دیدم ما در این عملیات با توجه به اینکه شیمیایی زده بودند، ماسک زدیم اما به دلیل محاسن بلند، ماسک کل صورت ما را نمی‌پوشاند و شیمیایی از منافذ به داخل نفوذ کرده و ما هم‌شیمیایی شدیم.

وقتی موج انفجار به من خورد به بالا پرت شدم و با صورت درون باتلاق افتادم و چون ماسک داشتم موجب شد که درون باتلاق خفه نشوم و بعد از کمک‌های اولیه ما را به بیمارستان منتقل کردند.

وی موفقیت و ماندگاری کربلای پنج را اتحاد و انسجام رزمندگان، ایجاد عملیات روانی و گرفتار شدن دشمن در باتلاق‌هایی که خودشان درست کرده بود عنوان کرد.

میر جعفری می‌گوید: دشمن منطقه را تکه‌تکه باتلاقی کرد تا رزمندگان ما گرفتار باتلاق شوند که خوشبختانه مکرشان به خودشان برگشت و خود گرفتار باتلاق شدند.

وی با اشاره به انجام عملیات روانی و کارهای فرهنگی در منطقه گفت: کارهای فرهنگی در روحیه رزمندگان ما بسیار مؤثر بود و بیشتر از بدن و جسم رزمندگان در جنگ، روح و ذهنشان برای مقابله با دشمن و شهادت آماده بود.

میر جعفری با اشاره به خاطره‌ای از شهید مهندس مسعود سازگار خاطرنشان کرد: در عملیات کربلای پنج من به مهندس مسعود سازگار گفتم مهندس چرا به واحد 106 آمدی؟ برو به واحد تبلیغات اینجا نباش؛ می‌گفت: سید بعدازاین عملیات به واحد تبلیغات می‌روم که در همین عملیات در سه‌راه مرگ داخل جیپی بود که مورد تیر دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید.

وی در ادامه خاطرات خود می‌گوید: در همین عملیات کربلای 5 ما پایه خمپاره‌انداز داشتیم اما لوله را نداشتیم؛ من با عباس خمیری، احمدعلی مقیمی (نماینده سابق بهشهر در مجلس) و شهید رضا محسنی باهم بودیم من داوطلب شدم که خمپاره را از تپه دیگری بیاورم، دشمن مدام در حال زدن آر پیچی بود آماده شدم که بروم که شهید مسعود سازگار رو به من کرد و گفت: «نامم زهرا (س) نیست اما اگر خجالت نمی‌کشیدم نامم را زهرا(س) می‌گذاشتم تو به حضرت زهرا(س) متوسل شو و برو و توی دلت مرتب بگو یا زهرا... حضرت زهرا(س) کمکت می‌کند» و من بافاصله فراوانی که داشتم با همین ذکر سینه‌خیز رفتم و لوله را با چپیه به پشت خود بستم و سینه‌خیز برگشتم و لوله را کار گذاشتیم هنوز چند گلوله‌ای نزده بودیم که شهید مسعود سازگار در سه‌راه مرگ به شهادت رسید.

این رزمنده در ادامه با اشاره به رشادت رزمندگان گفت: بچه‌ها در جبهه ذوب امام بودند و اگرچه تحصیلات نداشتند اما امام قلب‌های آنان را تسخیر کرده بود نمی‌دانم امام با دل این جوانان چه کرده بود این‌گونه گوش به‌فرمان امام شدند؟ چراکه بسیاری از این جوانان اصلاً امام را از نزدیک ندیده بودند، گاهی به رزمندگان مرخصی می‌دادیم که بروند اما می‌گفتند اگر ما برویم و عملیات شود چه‌کار کنیم چه کسی جبران می‌کند.

وقتی در رابطه با تلخ‌ترین خاطرات او پرسیدم کمی درنگ کرد و قطرات اشک را از گوشه چشمش پاک می‌کرد و لرزشی که از فشار بغض بود گفت: هرزمانی که رزمنده‌ای به شهادت می‌رسید در حین اینکه شیرین بود اما تلخ بود، در همین سه‌راه مرگ در کربلای 5 مجروحان را با بیل مکانیکی می‌آورند و ما باید از یک سراشیبی آنان را به آن‌طرف تپه می‌رساندیم، شیب زیاد بود( به 3 متر می‌رسید) و آب هم که به آن می‌خورد گلی می‌شد و ما باید این سراشیبی را با رزمندگان مجروح چند بار بالا می‌رفتیم و سر می‌خوردیم که گاها مجروحان به شهادت می‌رسیدند، این تلخ‌ترین حادثه بود.

شیرین‌ترین خاطره نیز وقتی وارد همین عملیات کربلای پنج شدیم سه خاک‌ریز را بدون کوچک‌ترین مجروح و شهید فتح کردیم و نیروهای بعثی فراوانی را نیز به اسارت گرفتیم و یادم هست وقتی‌که تعدادی از نیروهای بعثی را که در حالت طبیعی نبودند اسیر کردیم، رو به شهید مسعود سازگار کردم و گفتم مهندس دست این‌ها رو بگیر تا ببریمشان، شهید سازگار گفت: این‌ها نجس هستند من به این‌ها دست نمی‌زنم در همین حین نوجوان کم سن و سالی که اهل جویبار بود دست اسرا را گرفت و برد، بعدها خبر دادند که همه را سر به نیست کرد.

وی در ادامه با اشاره به وضعیت نابسمان حجاب و عفاف در جامعه گفت: متأسفانه در این رابطه کم‌کاری‌های شده و همه ما مقصر هستیم، درگذشته مساجد ما مملو از نیروهای بسیجی و کشیک و.. بود والان خبری نیست وقتی ما جامعه را رها کنیم افرادی هستند که جامعه را به دست بگیرند و متأسفانه مسائل ضد فرهنگی جامعه ما را به قهقرا رسانده است.

الآن در برخی از مساجد علما و روحانیون تنها برای نماز می‌آیند و حرفی، حدیثی، تذکر و... داده نمی‌شود حتی احکام نیز گفته نمی‌شود که باید این مسائل باشد تا جامعه نجات یابد.

وقتی خواستم در مورد سوریه سؤال کنم سرش را به نشانه افسوس تکان داد، نمی‌دانم شاید به یاد روزهای سخت جراحت ناشی از بمب شیمیایی افتاد و به‌نوعی ابراز همدردی می‌کرد، با صدایی که لرزشش را به‌سختی می‌توانست پنهان کند گفت: اکنون با توجه به مسائل سوریه و مظلومیت مردم بی‌دفاع، مهم‌ترین کار در این شرایط برای سوریه اتحاد و همدلی و همبستگی است و ما هم باید با ولایت‌مداری و مطیع رهبری بودن و حفظ انسجام و همبستگی، اتحاد خود را به جهانیان ثابت کنیم و بگوییم که تا ابد با ولایت‌خواهیم ماند.

گوش دلم از شنیدن صحبت‌های او سیر نمی‌شد ولی دیگر لرزش دست‌هایش را، که کم‌کم داشت به بدنش می‌رسید نمی‌توانست کنترل کند، و این بدین معنا بود که زمان خداحافظی است و باید او را با کپسول اکسیژن که دوست دیرینه‌اش شده بود تنها گذاشت.

زمان خداحافظی بوسه‌ای بر پیشانی‌ام زد و گفت : « شما با آمدن خود من و خانواده‌ام را خوشحال کردید، شما دوباره به من زندگی بخشیدید »، درراه برگشت ذهنم مشغول جملات پایانی او بود و فهمیدم که او و دیگر جانبازانی که همدمشان کپسول اکسیژن و داروها و عکس‌های هم‌رزمانشان است چشم‌به‌راه قدم‌های من و شماست تا هرچند کوتاه و ساده ولی بگوییم که از یادمان نمی‌روید.

همیشه فکر می‌کردم بزرگ‌ترین چیزی که از جنگ مانده این است که حتی یک وجب از خاکمان نرفت؛ اما امروز با خود می‌گویم امروز آنچه از جنگ مانده، رشادت‌های شهدای ما، ایثار و صبر خانواده‌هایشان و رزمندگان هشت سال دفاع مقدس و جانبازان ما هستند که ماندند تا درسی بزرگ برای ما و آیندگان ما شوند و غیرت و آزادگی را در وجودمان زنده کنند.

 



 

 

  

دیدگاه شما در مورد : رزمنده‌ها ذوب در امام بودند/ مسائل ضدفرهنگی جامعه را به قهقرا برده است

رزمنده‌ها ذوب در امام بودند/ مسائل ضدفرهنگی جامعه را به قهقرا برده است

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • rss
  • آرشیو

 

 

مبلمان ماهور بهشهر