صفحه نخست

فرهنگ و هنر

اقتصادی

عمومی

حوادث

سیاسی

علم و فناوری

اجتماعی

ورزشی

اخبار
چاپ
جانباز شیمیایی در گفتگو با خط امید؛

اگر خجالت نمي كشيدم نامم را زهرا(س) مي گذاشتم

صحبت از بمب شيمايي كه مي شود همه ما به ياد ماسك و پوشش و حفاظ مي افتيم ناخودآگاه انگار بايد چيزي را جلوي دهانمان بگيريم.

کد خبر : 2556

تاریخ انتشار : 15/06/1392 - 01:19


اگر خجالت نمي كشيدم نامم را زهرا(س) مي گذاشتم

به گزارش خط امید بهشهر ،وقتي چشمانم را مي بندنم و فقط فكر مي كنم كه بمباران شيمايي شده است توان تحمل آن را ندارم،در خيال هم سوزنده و دلخراش است تحمل شيميايي و جان را مي سوزاند اما  بازماندگان بمباران‌هاي شيميايي در هر لحظه عمري كه باقي‌مانده به ازاي هر نفس شيميايي مي‌سوزند....

راهي خانه جانباز شيميايي هستيم ساعت چهار بعدازظهر يكي از روزهاي گرم سال، از همسايه گان نشاني دقيق را مي پرسيم به سر كوچه شان كه مي رسيم لاي چارچوب در مي بينيمشان كه انتظار ما را مي كشد با گرمي به استقبال آمده و وارد منزل ايشان مي شويم و از همان ابتدا مغلوب سيماي خندان و مهمان نوازي گرمشان مي شويم.

بیشتر از هرچیز كپسول اكسيژن گوشه اتاق خودنمایی می کند ، كنار كپسول مي نشيند، آنچنان آرام است كه دلم مي خواهد فقط حرف بزند، كنار كپسول اكسيژن سرفه مي كند و اكنون اين كپسول اكسيژن دوست چندین و چند ساله اش شده است. 

لابه‌لاي سرفه‌هايي كه جا به جاي حرف‌هايش مي‌پرند، حرف مي‌زند و مي‌خندد و چشمهاي بي‌حالت و پيوند‌ي‌اش را كه مدام خيس مي‌شوند از خاطرات گذشته اش ، خشك مي‌كند. دفتر و دستكم را بر فرش خانه مي‌چينم ولي دستم راه نمي‌رود كه بنويسم. جانباز 30 درصد و شيمايي 10 درصد است اما صداي سرفه هايش بيانگر درصد ديگري است...

لابه‌لاي اين سرفه‌ها حرفهايي هست كه بايد براي شنيدنشان خوب گوش كرد و اينجاست كه سيد قاسم ميرجعفري از بمباران شيمايي مي گويد:

اولين اعزام من به منطقه جفير بود در عمليات رمضان سال 61 كه فرماندهي ما را اكبر عموزاد بر عهده داشت و من هم جانشين فرمانده شدم؛ بعد از عمليات رمضان نيروهاي بهشهري را براي گردان ادوات جمع آوري كردند كه بعد شد تيپ شهداي الحديد در هفت تپه، بعد از آن نيز در عمليات الفجر8، فتح المبين، كربلاي 5 و شلمچه حضور داشتم.

بعد از كربلاي 4 و لو رفتن عمليات، بعد از 10 روز عمليات كربلاي 5 شروع شد كه بچه ها با تمام توان در اين عمليات شركت كردند و ضربات سختي نيز بر دشمن وارد كرديم و در اين حمله چون دشمن شكست سنگيني بر او وارد شد براي رهايي از اين شكست از سلاح شيميايي استفاده كرد و من هم در اين عمليات شيميايي شدم.

بيشتر رزمندگان ما در این عملیات، بين 13 تا 20 سال داشتند، مقاومت رزمندگان ما را شرمنده و سستي را از ما دور مي كرد.

من در كربلاي 5 شيمايي شدم و همچنين از ناحيه پا،  پهلو  و.. نيز آسيب ديدم.

ما در اين عمليات با توجه به شيمايي ماسك زده بوديم اما به دليل محاسن بلند،ماسک کل صورت ما را نمی پوشاند و شيميايي از منافذ به داخل نفوذ كرده و ما هم شيميايي شديم.

وقتي موج انفجار به من خورد به بالا پرت شدم و با صورت درون باتلاق افتادم و چون ماسك داشتم موجب شد كه درون باتلاق خفه نشوم و بعد از كمك هاي اوليه ما را به بيمارستان منتقل كردند.

وي موفقيت و ماندگاري كربلاي 5 را اتحاد و انسجام رزمندگان، ايجاد عمليات رواني و گرفتار شدن دشمن در باتلاق هايي كه خودشان درست كرده بود عنوان كرد.

ميرجعفري مي گويد: دشمن منطقه را تكه تكه باتلاقي كرد تا رزمندگان ما گرفتار باتلاق شوند كه خوشبختانه مكرشان به خودشان برگشت و خود گرفتار باتلاق شدند.

وي با اشاره به انجام عمليات رواني و كارهاي فرهنگي در منطقه گفت: كارهاي فرهنگي در روحيه رزمندگان ما بسيار موثر بود و بيشتر از بدن و جسم رزمندگان در جنگ، روح و ذهنشان براي مقابله با دشمن و شهادت آماده بود.

مير جعفري با اشاره به خاطره اي از شهيد مهندس مسعود سازگار خاطر نشان كرد: در عمليات كربلاي 5 من به مهندس مسعود سازگار گفتم مهندس چرا به  واحد 106 آمدي؟ برو به واحد تبليغات اينجا نباش؛ مي گفت: سيد بعد از اين عمليات به واحد تبليغات مي روم كه در همين عمليات در سه راه مرگ داخل جيپي بود كه مورد تير دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد.

وي در ادامه خاطرات خود مي گويد: در همين عمليات كربلاي 5 ما پايه خمپاره انداز داشتيم اما لوله را نداشتيم؛ من با عباس خميري، احمدعلي مقيمي (نماينده بهشهر در مجلس) و شهيد رضا محسني با هم بوديم من داوطلب شدم كه خمپاره را از تپه ديگري بياورم، دشمن مدام در حال زدن آرپيچي بود آماده شدم كه بروم كه شهيد مسعود سازگار رو به من كرد و گفت: "نامم زهرا (س) نيست اما اگر خجالت نمي كشيدم نامم را زهرا(س) مي گذاشتم تو به حضرت زهرا(س) متوسل شو و برو و توي دلت مرتب بگو يا زهرا... حضرت زهرا(س) كمكت مي كند" و من با فاصله فراواني كه داشتم با همين ذكر سينه خيز رفتم و لوله را با چپیه به پشت خود بستم  و سينه خيز برگشتم و لوله را كار گذاشتيم هنوز چند گلوله اي نزده بوديم كه شهيد مسعود سازگار در سه راه مرگ به شهادت رسيد.

وي در ادامه با اشاره به رشادت رزمندگان گفت: بچه ها در جبهه ذوب امام بودند و اگر چه تحصيلات نداشتند اما امام قلبهاي آنان را تسخير  كرده بود نمی دانم امام با دل این جوانان چه کرده بود اینگونه گوش به فرمان امام شدند؟چراکه بسیاری از این جوانان اصلا امام را از نزدیک ندیده بودند ، گاهي به رزمندگان مرخصي مي داديم كه بروند اما مي گفتند اگر ما برويم و عمليات شود چيكار كنيم چه كسي جبران مي كند.

وقتی در رابطه با تلخ ترين خاطرات او پرسیدم کمی درنگ کرد و قطرات اشک را از گوشه چشمش پاک می کرد و لرزشی که از فشار بغض بود گفت: هر زماني كه رزمنده اي به شهادت مي رسيد در حين اينكه شيرين بود اما تلخ بود، در همين سه راه مرگ در كربلاي 5 مجروحان را با بيل مكانيكي مي آورند و ما بايد از يك سراشيبي آنان را به آن طرف تپه مي رساندم، شيب زياد بود ( به 3 متر مي رسيد)و آب هم كه به آن مي خورد گلي مي شد و من بايد اين سراشيبي را با رزمندگان مجروح چند بار بالا مي رفتم و سر مي خوردم كه گاها" مجروحان به شهادت مي رسيدند ، اين تلخ ترين حادثه بود.

شيرين ترين خاطره نيز وقتي وارد همين عمليات كربلاي 5 شديم 3 خاكريز را بدون كوچكترين مجروح و شهيد فتح كرديم و نيروهاي بعثي فراواني را نيز به اسارت گرفتيم و يادم هست وقتي كه تعدادي از نيروهاي بعثي را كه در حالت طبيعي نبودند اسير كرديم، رو به شهيد مسعود سازگار كردم و گفتم مهندس دست اينها رو بگير تا ببريمشان، شهيد سازگار گفت: اينها نجس هستند من به اينها دست نمي زنم در همین  حین نوجوان کم سن و سالی که اهل جويبار بود دست اسرا را گرفت و برد ، بعدها خبر دادند كه همه را سر به نيست كرد.

وي در ادامه با اشاره به وضعيت نابسمان حجاب و عفاف در جامعه گفت: متاسفانه در اين رابطه كم كاري هاي شده و همه ما مقصر هستيم، در گذشته مساجد ما مملو از نيروهاي بسيجي و كشيك و.. بود و الان خبري نيست وقتي ما جامعه را رها كنيم افرادي هستند كه جامعه را به دست بگيرند و متاسفانه مسائل ضد فرهنگي جامعه ما را به قهقرا رسانده است.

الان در برخي از مساجد علما و روحانيون تنها براي نماز مي آيند و حرفي، حديثي، تذكر و... داده نمي شود حتي احكام نيز گفته نمي شود كه بايد اين مسائل باشد تا جامعه نجات يابد.

وقتی از خواستم در مورد سوریه  سوال کنم سرش را به نشانه افسوس تکان داد،نمی دانم شاید به یاد روزهای سخت جراحت ناشی از بمب شیمیایی افتاد  و به نوعی ابراز همدردی می کرد ، با صدایی که لرزشش را به سختی می توانست پنهان کند گفت: اكنون با توجه به مسائل سوريه و استفاده از سلاح شيمايي در مقابل مردم بی دفاع و... مهمترين كار در اين شرايط براي سوريه اتحاد و همدلي و همبستگي است و ما هم بايد با ولايتمداري و مطيع رهبري بودن و حفظ انسجام و همبستگي، اتحاد خود را به جهانيان ثابت كنيم و بگوييم كه تا ابد با ولايت خواهيم ماند.

گوش دلم از شنیدن صحبت های او سیر نمی شد ولی دیگر لرزش دست هایش را که کم کم داشت به بدنش می رسید نمی توانست کنترل کند،و این بدین معنا بود که زمان خداحافظی است و باید او را با کپسول اکسیژن که دوست دیرینه اش شده بود تنها گذاشت.

زمان خداحافظی بوسه ایی بر پیشانی ام زد و گفت :" شما با آمدن خود من و خانواده ام را خوشحال کردید،شما دوباره به من زندگی بخشیدید"،در راه برگشت ذهنم مشغول جملات پایانی او بود و فهمیدم که او و دیگر جانبازانی که همدمشان کپسول اکسیژن و دارو ها و عکس های همرزمانشان است چشم براه قدم های من و شمااست تا هرچند کوتاه و ساده ولی بگوییم که از یادمان نمی روید.

هميشه فكر مي‌كردم بزرگترين چيزي كه از جنگ مانده اين است كه حتي يك وجب از خاكمان نرفت؛ اما امروز با خود مي گويم امروز آنچه از جنگ مانده اين است رشادتهاي شهداي ما، ايثار و صبر خانواده هايشان و رزمندگان 8 سال دفاع مقدس و جانبازان ما هستند كه ماندند تا درسي بزرگ براي ما و آيندگان ما شوند و غيرت و آزادگي را در وجودمان زنده كنند.



 

 

  

دیدگاه شما در مورد : اگر خجالت نمي كشيدم نامم را زهرا(س) مي گذاشتم

اگر خجالت نمي كشيدم نامم را زهرا(س) مي گذاشتم

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • rss
  • آرشیو

 

 

مبلمان ماهور بهشهر