صفحه نخست

فرهنگ و هنر

اقتصادی

عمومی

حوادث

سیاسی

علم و فناوری

اجتماعی

ورزشی

اخبار
چاپ
گفتگوی خواندنی خط امید با جانباز شیمیایی

تكنسين اتاق عملي كه جانباز شيمايي شد

با بچه ها در اتاق عمل بوديم كه يك دفعه تمام تنمان آتش گرفت و اصلا" بعدها هم كسي نفهميد اين گاز شيمايي چه بوده؟ خردل، سيانور و يا مخلوطي از گازهاي مختلف شيمايي....!

کد خبر : 2427

تاریخ انتشار : 10/06/1392 - 16:01


تكنسين اتاق عملي كه جانباز شيمايي شد

به گزارش خبرنگار خط امید بهشهر صفري علي قنبري گرجي در حالي به درجه جانبازي نائل آمد كه در تمام عمليات هاي 8 سال دفاع مقدس به غير از كربلاي 4 كه به همراه همسر محترمشان به حج تمتع مشرف شدند شركت كرد.

جانباز 55 درصدي كه شرايط سختي را در دوران جانبازي گذراند و تمام عمر خود را مديون همسرش است و مي گويد: سختي هاي مرا كسي نديد غير از من و خدا و همسرم، من تمام عمرم را مديون همسرم هستم.

قنبري در ادامه با بيان اينكه در تاريخ 9/5/1367 و چند روز قبل از صدور قطعنامه جنگ ايران و عراق ما به همراه گروه درماني و بهداري در شلمچه جانباز شيميايي شديم يادآور شد:  با وجود اينكه ماسك، لباس و تمام تجهيزات ضد شيميايي را داشتيم و زده بوديم خدا خواست كه جانباز شويم.

وي مي گويد: حال سختي بود با بچه ها در اتاق عمل بوديم كه يك دفعه تمام تنمان آتش گرفت و اصلا" بعدها هم كسي نفهميد اين گاز شيمايي چه بوده؟ خردل، سيانور و يا مخلوطي از گازهاي مختلف شيمايي....!
قنبري ادامه داد: بلافاصله ما را به همراه همرزمان و همكارانمان به بيمارستان بهشهر براي درمان و مداوا انتقال دادن اما تاولها روز به روز بزرگ‌تر و بیشتر می‌شد و سرفه‌ها خون آلودتر... تا اینکه بالاخره برای درمان از بيمارستان بهشهر به دليل بدخيم بودن حالم در بیمارستان امام حسين(ع) تهران بستری شدم.
اين جانباز شيمايي با بيان اينكه از ناحيه چشم و داخلي و ريه مجروح است يادآور شد: دوران سختي را گذراندم كه بسيار براي همسرم مشكل بود چون به تنهايي بايد به من رسيدگي مي كرد.
روزگار سختی برای شوهرم بود
بتول اسحاقي همسر اين جانباز شيمايي نيز در سخناني گفت: من و دو فرزندم روستاي گرجي محله خانه خواهرم بوديم كه برادر شوهرم اومد و گفت: بيا برويم بهشهر گفتم چه شده گفت تو بيا برويم به نزديك خانمه مان كه رسيديم گفت برويم بيمارستان گفتم چرا گفت دوستان صفرعلي جانباز شده اند و بيمارستان هستند برويم عيادت شان، من هم قبول كردم و رفتم وقتي وارد اتاق شديم ديدم كل اتاق پر از مجروح است و شوهرم نيز يكي از آنهاست، حال شوهرم و پورحبيب)همرزم آقای قنبری) وخيم تر بود و آنان را به بيمارستان امام حسين(ع) تهران منتقل كردند در آنجا هم شوهرم حالش خيلي بد بود كه پور حبيب گفت: بياييد او را ببريد اينجا دوام نمي آورد.

وي ادامه داد: 4 سال تمام بدنش تاول و پوست اندازي داشت و بايد روزي سه تا چهار مرتبه حمام مي رفت و استحمام مي كرد، روزگار سختي براي شوهرم بود ولي خدا رو شكر كم كم با نگهداري ها و كنترل به موقع بهتر شد و از آن خون بالا آوردن و تاول و پوست اندازي نجات پيدا كرد.

اسحاقي كه خود از خانواده شهداست و برادر 15 ساله اش مفقودالاثر كربلاي 5 است در رابطه با دليل حضور همسر، برادر و اقوام در جبهه مي گويد: آنها با عشق به جبهه مي رفتند برادر 15 ساله ام همان روزي كه مي خواست برود به او گفتيم نرو الان موقع درس خواندن توست؛ اما او گفت اگر من نروم جبهه، جنگ تمام مي شود؛ آنها براي رفتن به جبهه از هم سبقت مي گرفتند من هم با اينكه دو بچه خردسال داشتم اما مانع همسرم نشدم چون همه ما در برابر اين انقلاب مسئوليت داريم و هر زمان كه جنگ باشد آماده ايم.


نان كپك زده می خورديم
قنبري در ادامه سخنان خود با اشاره به وضعيت جبهه و جنگ مي گويد: گرسنگي مجبورمان مي كرد كه نان كپك زده بخوريم، مي خورديم و بدون اعتراض براي وطن با جان و دل تلاش مي كرديم تا دشمن از خاك ما بيرون رود و چشم طمع به خاك و ناموس ما نداشته باشد.
تلخ ترين و شيرين ترين
وي همچنين با اشاره به تلخترين و شيرين ترين خاطره ايام دفاع مقدس مي گويد: شيرين ترين خاطره مربوط به زماني است كه ما مجروحي را نجات مي داديم مثلا" در عمليات والفجر 8 مجروحي را آوردند كه جراحت فراوان داشت و نمي توانست نفس بكشد من هم با تيغ گلويش را شكافتم و لوله انداختم داخل حلقش تا نجات پيدا كند و دوباره به زندگي برگشت و يا رزمنده اي كه فشارش به بيس رسيده بود و اصلا" پايين نمي اومد همه قطع اميد كردند و من با برگرداندن يك مخزن او را به زندگي برگرداندم بهترين خاطرات من است؛ اما بدترين خاطره هر روزي كه رزمنده اي در كنار ما به شهادت مي رسيد و فاتحه مي داديم، بدترين و تلخ ترين خاطره بود.


گروهمان معروف بود به" آبلیمو"
وي با اشاره به اينكه در جبهه به گروه آبليمومشهور بودند خاطر نشان كرد: از بس كه آبليمو مي خورديم به اين اسم مشهور شديم و عراق مي گفت اگر بچه هاي آبليمو را ببينيم سر مي بريم و فرماندهان ما هم مي گفتند هر وقت اين گروه آبليمومي آيند ما آرام هستيم و دلهره مجروحان نداريم.


کاش شهید می شدم و این وضع را نمی دیدم
قنبري با اشاره  به شرايط فعلي جامعه مي گويد: كاش شهيد مي شدم و وضعيت حجاب و بي بندوباري جامعه را نمي ديدم من خجالت مي كشم با اين اوضاع بيرون بروم براي همين اكثرا" در خانه هستيم و به خيابان و كوچه و بازار نمي رويم.


وي ادامه داد: متاسفانه اكنون والدين در بند فرزندان خود هستند و نمي توانند در برابر خواسته هاي فرزندان بيايستند و توجه بي مورد به خواهش فرزندان جامعه ما را به اين وضعيت رسانده است.

اين جانباز شيميايي مي گويد: ما براي مال و كار و منصب به جبهه نرفتيم. والله اون زمان هيچ كس براي اين مسائل نرفت چون فكرش را هم نمي كرديم كه برگرديم چه برسد به اينكه چيزي هم به ما برسد!!!

وي مي گويد: جبهه مدرسه عشق و كارخانه انسان سازي بود كه  كه رزمنده ها در آنجا ايثار را ديكته مي كردند.

قنبري با اظهار تاسف از حملات شيمايي در سوريه خاطر نشان كرد: وضعيت خطرناك و اسفناكي اكنون در سوريه حاكم است ، ما با وجود مسلح بودن به لباس و ماسک شیمیایی به شدت مجروح شده بودیم ، حالا خوب درک میکنم مردم و کودکان بی پناه و سوریه چه زجری از گاز های شیمیایی می کشند.  تنها راه نجات آنان همدلي و هماهنگي با هم و يك دل شدن است و بايد بدانند با نفاق و دو دستگي ها نمي توانند جايگاه واقعي داشته باشند

امروز كوچه پس كوچه هاي شهر ما جانبازاني را در خود دارد كه حرف هاي فراواني براي گفتن دارند، امروز كوچه هاي ميهمان حضور مردان و زنانی که از کاروان شهدا جا مانده اند حرف هاي زيادي براي گفتن دارند كه منتظر گوش هاي شنوايي هستند تا خاطرات و ناگفته هاي جنگ را براي ديگران بازگو كنند و به صورت زنده و حاضر 8 سال دفاع مقدس را به تصویر بکشند.

ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش.



 

 

  

دیدگاه شما در مورد : تكنسين اتاق عملي كه جانباز شيمايي شد

تكنسين اتاق عملي كه جانباز شيمايي شد

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • rss
  • آرشیو

 

 

مبلمان ماهور بهشهر