صفحه نخست

فرهنگ و هنر

اقتصادی

عمومی

حوادث

سیاسی

علم و فناوری

اجتماعی

ورزشی

اخبار
چاپ

آری تو هنوز هوایم را داری سید!/در یادواره علمدار شهر، منتظرتان هستیم

و من حالا تشنه‌ام، تشنه‎تر از تمام کودکان و دانش‎آموزان شهرم، تشنه‎تر از تمام کاغذها و قلم‎هایی که تو را روایت می‎کنند.

کد خبر : 16922

تاریخ انتشار : 11/10/1393 - 10:34


آری تو هنوز هوایم را داری سید!/در یادواره علمدار شهر، منتظرتان هستیم

به گزارش خط امید بهشهر _ این روزها حال و هوای مازندران و شهرستان ساری به عشق سید بی‎قرار شهر می‌تپد.

به عشق آلاله سرخ گون کوچه های سادگی، به عشق دریا.

آذین‌بندی بلوارهای داخلی و منتهی به نکا، قائم‌شهر و کیاسر نیز متجلی به نام و تمثال مبارک این شهید است.

شهیدی از جنس کبوتران عاشق حرم، شهیدی که بوی کربلای حسین(ع) می‎دهد و بوی عاشورا، بوی شلمچه و بوی دهلاویه، بوی خاک‎ها و خاکریزهای دشت جنوب.

و بوی سادگی چشمانی را می‌دهد که در نگاه آسمان پیوند خورده.

آری! هر چه به آئین برگزاری هجدهمین یادواره و اختتامیه اولین جشنواره فرهنگی هنری «شهید حاج سید مجتبی علمدار» نزدیک‌تر می‌شویم، عطر حضور این دلاور جبهه‎های توحید و وصال بیشتر مشام جان را می‎نوازد و لحظه‎لحظه ما را به میهمانی فرا می‎خواند، میهمانی عشق و دلدادگی.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟

و تو ای سید بی‌قرار شهر من! اینک آغوش بگشا برای این مهمانی و مهمانانی که فرا خوانده شدند، برای این محفل و برای تجدید میثاق با آرمان‌های بلند تو.

آغوش بگشا سید! که میهمانی بزرگی در راه است و میهمانان بی‎قرار و به راستی که:

آن‌کس که تو را شناخت جان را چه کند؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟

ای سید بی‌قرار شهر من! تو شهید مازندران هستی و برای تو دست‌های کودکانه دانش‎آموزان یزدی نامه می‌نویسد!

بچه‌هایی که در نوشته‌های خود با تو حرف می‌زنند، تو را به تصویر می‎کشند درون صفحه نقاشی که نه! به روی بوم دل خود، کودکانه از تو خاطره می‌نویسند و کودکانه قلم به دست می‌گیرند تا تو را بنگارند به شعر.

آری ای سید بی‎قرار شهر من! تو مهمانان عزیزی داری از مدرسه ابتدایی دخترانه شهید سیدعلی میرمحمدی میبد یزد.

تو در وسعت کودکانه چشمانی قد کشیدی که دریایی شدند و دریا را به قلم آوردند.

تو در چشمان دانش‎آموزان کلاس ششم ابتدایی این دبستان چه دیدی که اینگونه شیدا و عاشق تو شدند؟

تو را به شهر خود دعوت می‌کنند یا تو آنها را به خود فرا خوانده‌ای؟

دیروز که از خیابان امام رضا(ع) ساری رد می‌شدم، در بلوار این خیابان به فاصله چند متری از هم بنرهایی نگاهم را به خود جلب کرد که تصویر تو را به من نشان داد.

فهمیدم میهمانی بزرگی در راه است که چشمان بی‎قرارت مرا هم فراخوانی کرد، این را وقتی متوجه شدم که تلفن اتاقم حکایت عاشقانی را برایم روایت کرد که اشک‎هایم را سرازیر کرد، از چشمانی که مدتی است در خشکسالی "نمی" مانده بود و تو دوباره مرا به خودم آوردی تا به خود بیایم!

خبر نبود آنچه که از پشت خط، گوشم را نوازش می‌داد! بلکه حکایت عاشقانه‌ای بود از لبخندهای شیرین تو، وقتی در من خیره می‌شوی! نه! به من زل می‎زنی! با همان چشمانی که خدایی شدند!

خبر، حکایت وصل دل‎هایی بود آسمانی، دل‎هایی کوچک اما بزرگ به اندازه خودت، به اندازه هر آنچه در تصور نمی‎گنجد.

به‎راستی که اندیشه‎ام ناتوان است و زبانم الکن از بیان هر آنچه شنیدم و هر آنچه یافتم.

اینان یازده دانش‎آموز نیستند که تو را در کتاب «علمدار عشق» یافتند، اینان همان ستاره‎هایی هستند که به جست‌وجوی دل‎های‎شان باید رفت و باید آسمان را در نگاه‎شان پیدا کرد.

بچه‎هایی که به بهانه شرکت در مسابقه کتاب‎خوانی دبستان خود، سر از جشنواره فرهنگی هنری تو درآوردند و این‌گونه بی‌قرارت شدند و بی‌قراری‌شان را به قلم آوردند.

و من یقین دارم تو در دل‌های آنها نشستی و اینک حکومت دل‌های‌شان با توست.

و تو ای سید! ای سید بی‎قرار شهر من! چه خوب شد که نام تو را گذاشته‎اند: سید بی‎قرار شهر من! حالا بی‎قراری‎ات از مرزهای ذهن من گذشت و در دل بی‎قرار بچه‎های یزدی آرام گرفت! حالا عشق‎بازی تو و بچه‎های یزدی دیدن دارد! عشق‎بازی کودکان آفتاب با دریای مردانگی.

اینجا مازندران است، هوا آفتابی و خوب است و شهر ساری همچنان در تلاش و تکاپوست اما در کوچه پس کوچه‌های این شهر شلوغ دبستان دخترانه حضرت فاطمه زهرا (س) با 15 ستاره درخشیدن گرفت، 15 ستاره کوچک با قلبی بزرگ، شبیه ستاره‎های دبستان سیدعلی میرمحمدی میبد یزد، اینان هم‎زمان با هم درخشیدن گرفتند در آسمان خیال ابری شهر!

بچه‎هایی که به توصیف تو پرداختند، همان بچه‎هایی که از جنس آفتابی‎ترین عبور شهرند، بچه‎هایی به رنگ صمیمی عشق، صفا و سادگی‎اند، بچه‎هایی که دل به دریا زدند، بچه‎هایی که دریا را با قلب‎های کوچک‎شان شناختند و دست به قلم شدند برای مرد دریایی شهر من!

آری! باید دل به دریا زد، به دریایی که محبت تو در آن موج می‎زند، به دریای عشق تو سفر کرد، به دریای بی‎کران عطوفتت، که:

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!

پس باید دریایی شد!

و باز حکایت غریبانه نام توست اما تو غریب نیستی آقا! تو در شهر من سیدی! سید، این را وقتی فهمیدم که کودکان دبستان فاطمه الزهرا (س) ساری به قلم‎های‎شان که نه به دل‎هایشان جرأت دادند تا از تو بگویند، از تو بنویسند و از تو حکایت کنند سید!

حالا تو نه در شهر من غریبی و نه در ایران من!

نام تو در خط به خط و ورق به ورق کتاب زندگی کشورم جاری و ساری است، نام تو در سکوت و در هیاهوی زمان قد می‎کشد، نام تو دریاست، دریا!

و حالا

آب دریا را اگر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید!

و من حالا تشنه‌ام، تشنه‎تر از تمام کودکان و دانش‎آموزان شهرم، تشنه‎تر از تمام کاغذها و قلم‎هایی که تو را روایت می‎کنند.

من به اندازه تو تشنه‎ام، تشنه مرام و معرفت تو ای شهید! تشنه محبت و انسانیت تو ای شهید! تشنه صفا و صمیمیت تو ای شهید!

تشنه ام به اندازه تو...

به اندازه چشمان بی‌قرار تو...

حالا مرا به تشنگی خودت سیراب کن سید!

و به من بفهمان که هنوز وقتی در کوچه پس کوچه‌های شهرم راه می‎روم چشمان تو مرا می‎پاید و دستان تو در دستان من است و هوایم را داری.

آری تو هنوز هوایم را داری، مثل روزهای نخستین جنگ، مثل تمام آن هشت سال، تمام آن لحظه‎های ابری و بارانی و حالا که آسمان آفتابی شد، بیا و به من و تمام مردم شهرم بفهمان که وقتی در هوای آفتابی شهرم قدم بر می‎داریم به یادتان باشیم.


منبع : حدیثه صالحی

 

 

  

دیدگاه شما در مورد : آری تو هنوز هوایم را داری سید!/در یادواره علمدار شهر، منتظرتان هستیم

آری تو هنوز هوایم را داری سید!/در یادواره علمدار شهر، منتظرتان هستیم

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • rss
  • آرشیو

 

 

مبلمان ماهور بهشهر