صفحه نخست

فرهنگ و هنر

اقتصادی

عمومی

حوادث

سیاسی

علم و فناوری

اجتماعی

ورزشی

اخبار
چاپ
گفتگوی خواندنی خط امید با یکی از فرماندهان جنگ

اسيري كه نمي خواهد اسارت را فراموش كند/تصاویر

بعد از اينكه اعلام آتش بس شد و قطعنامه امضا شد تبادل اسرا شروع شد و در اين دوران هم من آخرين گروه اعزامي از اردوگاه عراق براي ايران بودم كه علي رغم سخت گيري هاي مختلف دشمن با زيركي توانستم لباس دوران اسارت را هم با خود بياورم.

کد خبر : 13593

تاریخ انتشار : 05/07/1393 - 23:02


اسيري كه نمي خواهد اسارت را فراموش كند/تصاویر

به گزارش خط امید بهشهر ، هفته دفاع مقدس تاریخچه‌ای از دلاورمردي رزمندگان اسلام است كه در هر سال زنده می‌شود و نشان می‌دهد دشمنان چه اقداماتی علیه رزمندگان کشورمان انجام دادند و ما نيز همچون هميشه و به رسم گذشته در هفته دفاع مقدس به بازخواني خاطرات رزمندگان مي رويم  و دربازخواني جنگ و دفاع مقدس اين بار به سراغ رزمنده اي از اين ديار رفته ايم و پاي صحبت هاي پاسداري نشستيم كه با برگه مرخصي فرمانده گردان شد. 

 

از منظر مقام معظم رهبری، "جنگ هشت ساله بسان گنجی است که با استخراج بهنگام و درست آن، می‌توان آینده ملت ایران و تمامی آزادیخواهان عالم را تأمین کرد" و به راستي هفته دفاع مقدس، فرصت مغتنمی است برای بازخوانی جنگ تحمیلی و بررسی چگونگی تبدیل شدن این جنگ به دفاع مقدس و دستاوردهایی که تا به امروز در پرتو آن نصیب ملت ایران و جبهه حق‌طلبان عالم شده است و گفتگو با رزمندگان اين دوران طلايي بازخواني مجدد اين دستاورد مقدس دفاع مقدس و ايثار و رشادت است. 

 

حسن كلبادي مردي از جنس خطر است كه در رفتن به جبهه شرطي با خداي خود كرد كه " بر نمي گردم تا جنگ تمام شود" و چه خوب خدا دعايش را اجابت كرد و رفت و بعد از تحمل اسارت بعد از جنگ برگشت و مي گفت: " كاش مي گفتم برنمي گردم تا شهيد شوم" اينان نيكمردان تاريخ انقلاب هستند كه نام نيكشان همواره با دلاورمرديشان  با تارك اين انقلاب مي درخشد. 


خط امید : چگونه شد كه به جبهه رفتيد؟ 

با شروع انقلاب و بعد از تشكيل سپاه انقلاب اسلامي در سن 17 سالگي با مدرك ديپلم در سال 59 به عضويت سپاه درآمدم و 3/7/59 به عضويت رسمي سپاه بهشهر پذيرفته شدم و بعنوان مسئول بسيج درستاد ناحيه آن زمان ( حوزه مقاومت فعلي) زاغمرز و رستمكلا  در آن دوران خدمت كردم، متولد 1340 شهرستان بهشهر هستم و با آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران، جزء سومين گروه اعزامي از بهشهر براي منطقه جنگي بودم كه اولين محل ماموريت و اعزامم نيز سر پل ذهاب بوده است و بعنوان مربي آموزشي در دوران مختلف به آموزش هاي نظامي به سربازان و رزمندگان مشغول بودم كه تخصص اصلي من تاكتيك بوده است. 

دوران مختلفي را از سال 59 تا 63 به منطقه رفته و برگشته بودم و چون براي آموزش بايد 6 ماه در منطقه و 6 ماه نيز در محل خدمتم در بهشهر مي ماندم تصميم گرفتم در سال 63 كه اينبار كه به جبهه رفتم " بر نمي گردم تا جنگ تمام شود" و در واقع قصد داشتم بمانم و اينطور هم شد و من سهميه ثابت جبهه شدم و بعد از 6 ماه هم برنگشتم و چون در تردد و رفت و آمد هم كاهلي داشتم سه ماه سه ماه به خانه نمي آمدم و اين در حالي بود كه تولد دختر اولم را خواب ديدم و از منطقه زنگ زدم كه به من اطلاع دادند دختر اولم به دنيا آمده است. 

در عمليات كربلاي 4 در كنار سردار بصير و سردار عمراني بودم و در عمليات مختلفي همچون كربلاي 5 و 10 و.. حضور داشتم و علاوه بر بحث آموزش در ميدان جنگ هم فعال ظاهر مي شدم و چون در مجموع انساني نبودم كه يكجا بمانم نمي توانستم تنها به آموزش اكتفا كنم و در عمليات ها هم شركت مي كردم. 

عيد سال 67 بود و پايان دوره ها بود چهارم يا پنجم عيد به هفت تپه و به واحد تحقيق و بازرسي رفتم و اعلام كردم كه ديگر بعنوان مربي در آموزش نمي مانم و درخواست انتقال به يگان رزم را دادم كه گفتند به دليل نزديكي با ماه رمضان فعلا" اين مرخصي را بگير و برو و برگرد تا در اين فاصله تصميم بگيريم كه آموزش بماني يا بروي؛ من هم برگه مرخصي را گرفتم و چون براي برگشت به مازندران بايد به اهواز مي رفتيم و بر مي گشتيم و بايد معطل مي شديم رفتم ستاد فرماندهي هفت تپه تا ببينم ماشيني هست تا به مازندران بروم يا نه كه ديدم دارند با بي سيم صحبت مي كنند كه دشمن عملياتي را براي بازپس گيري فاو كه در دست ما بوده آغاز كرده است و اين زماني بوده كه اغلب فرماندهان گردان و رزمندگان براي پايان دوره به منازل و شهرهاي خود رفته بودند و نيروهاي تازه وارد و پا به سن كمي مانده بودند تا با برنامه ريزي بروند. 

 

 

مرتضي قرباني فرمانده لشگر 25 كربلا پشت خط بود و گفته بود كه به يكي از فرماندهاني كه فعلا" در مكان است بگوييد كه نيروها را به فاو بياورد نيرو و مهمات نداريم، و شخصي كه پشت تلفن بود رو كرد به من و گفت: حسن مي دونم كه برگه مرخصي داري و از نظر قانوني بايد بروي به منزل و استراحت كني اما در شرايط سختي هستي مي تواني بروي يا بماني گفتم مي روم؛ كه او به سردار قرباني گفت: حسن كلبادي اينجاست و سردار قرباني هم گفتند كه گردان يا رسول الله را به حسن كلبادي بده تا با فرماندهي اين گردان به آدرسي كه اعلام شد بيايد.

 

من هم نيروها را جمع كرده و با يك كاميوني كه تازه گوسفند خالي كرده بود و يك اتوبوس با نيروها به راه افتاديم و چون نيروها مرا بعنوان مربي آموزشي مي شناختند فكر كردند كه دوره اموزشي جديد است و حركت كرديم. نكته مهم و قابل ذكر در اين راستا اينجاست كه در دوران جنگ ما با تحريم بسيار سختي روبرو بوديم و تحريم امروز كه براي جوانان ما تحريم بسيار سخت و خرد كننده است تحريم جنگ بسيار بدتر از شرايط كنوني بود بطوري كه رانندگان وسائط نقليه سنگين مثل كاميون و اتوبوس و... براي تامين يك جفت لاستيك ماشين خود با مشكل روبرو بودند و نمي توانستند آن را تامين كنند و چون ما هم از نظر امكانات و تجهيزات و ماشين آلات با كمبود مواجه بوديم هر راننده اي كه 20 روز در جبهه مي ماند يك جفت لاستيك ماشين مي گرفت و به همين دليل برخي از رانندگان از روي اجبارمي آمدند تا لاستيك بگيرند و برايشان حضور در جبهه سخت بود خلاصه با هر شرايطي رفتيم و ديگر به  ميدان جنگ رسيده بوديم و نيروها و زخمي شدن بچه ها و آتش و تانك را مي ديديم و تازه رزمندگان متوجه شدند كه در دل دشمن و در خاك دشمن هستيم، در اين عمليات ما خيلي نزديك با نيروهاي بعث عراق مي جنگيديم و شايد فاصله ها گاهي به كمتر از يك متر مي رسيد و به دليل اينكه نيرو و تجهيزات كمي داشتيم و همه زخمي شده بوديم نيروهاي بعث از پشت سر و از راه هوايي وارد شده و علي رغم مقاومت فراوان به اسارت نيروهاي بعث درامديم. 

 

خط امید : فرموديد كه با حالت زخمي و بي رمق به اسارت درامديد از اين قسمت به بعد از در دوران اسارت و زندان هاي مخوف عراق كه زياد از آن در رسانه ها شنيده ايم براي ما بگوييد؟

 

من در تاريخ 29/1/67  و در سن 27 سالگي اسير شدم دوران اسارت دوران بسيار سخت اما سازنده و بصيرت آفرين بود كه از بهترين دوراني بوده كه علي رغم مشقات و مشكلات، از برخي موارد براي من شيرين و همراه با خاطرات خوش بوده است. از بدو سوار كردن ما بر ماشين عراقي متوجه شديم علي رغم اينكه اسيرشان هستيم ما را در ماشيني گرم و نرم نشانده اند و با توجه به اينكه دستها و چشمان ما را بسته بودند متوجه نشديم تا اينكه با زحمت خواستم ببينم چيست كه متوجه شدم ما را بر روي اجساد و جنازه هاي سربازان خود انداختند و احترامي براي جنازه هاي خود هم قائل نبودند. خلاصه ما را به يك سنگر زير زميني بردند و بازجويي را از گروه حدود 20 نفره ما شروع كردند و هر لحظه در آن تاريكي شب كه بايد حدود يك يا دو نصف شب بوده باشد شنيده مي شد و هر لحظه منتظر بوديم كه نوبت شكنجه ما شود تا اينكه مرا براي بازجويي بردند و من با توجه به دوره اي كه در لبنان بودم به زبان عربي كمي مسلط بودم و به برخي از سوالاتشان جواب مي دادم و هيكل درشتي هم داشتم گفتند كه حتما" من عرب هستم و عصباتي تر شدن كه من گفتم عرب نيستم و در مدرسه عربي ياد گرفتم و يك بسيجي ساده ام يك مترجم از سازمان منافقين هم بود كه به زبان فارسي از من سوال مي كرد و من بيشترين نفرتم در آن زمان از اين شخص بود و دلم ميخواست تا چشمانم باز بود و ميديدمش و نفرتم را نشان مي دادم، در حين بازجويي به من گفتند  كه تو با اين ريش و محاسن، پاسداري و ما از شما عكسي داريم و من چون همواره لباس بسيجي مي پوشيدم و تمام مداركم و پلاكم را قبل از اسارات دفن كرده بودم و مطمئن بودم كه عكسي با لباس پاسداري ندارم و تنها يك عكس دارم كه در اختيار خانواده ام بود با قدرت گفتم كه شما از چه ميترسيد من كه اسير شما هستم و يك بسيجي ام چشمانم را باز كنيد تا من هم عكسم را ببينم و همچنان با زبان خود مي گفتند " انت حرس خميني" و پاسداري. من هم از ائمه اجازه گرفتم و گفتم كه قسم به امام حسين (ع) و ابوالفضل(ع) من بسيجي ام و چون عراقي ها به اسم حضرت ابوالفضل حساس هستند و خيلي مي ترسند (تا جايي كه در دوران اسارت وقتي مي زدند و بچه ها نام ابوالفضل(ع) را مي آوردند آرامتر مي زدند ) بعد از اين اجازه دادند كه چشمانم را باز كنند و من با توكل بر خدا همه افراد را ديدم كه بر بالاي سكويي نشسته اند و درجه شان از سرتيپ به بالاست ناگهان چشمم به فردي از سازمان منافقين افتاد چند بار خواستم كه آب دهن برايش پرت كنم اما نشد اما در همان حالت با چشمان و دهنم به او فهماندم كه چقدر بي لياقت و پست است عكس را نشان دادند كه همه ديدند و برخي با "لا" و برخي با "نعم " جواب دادند و عكس را به من نشان دادند و گفتم اين كه عكس من نيست و خودشان هم به اين نتيجه رسيده بودند و بعد از بازجويي همه ما را به يك سلول 2 در يك و نيم متري بردند با شرايط سخت مجروحيت و لباس خوني و دست و پاي اويزان و شرايط سخت در اين سلول از 5 غروب تا 8 صبح در فضاي بسته بدون نور و پنجره بوديم و خلاصه شرايط سختي بود كه قابل تصور نيست، غذاي ما در دوران اسارت دو نان ساندويچي يا خمير يا خشك خشك بود براي شام و صبحانه و يك ليوان چاي كه بايد سه نفره مي خورديم و براي ناهار هم در يك ظرف 10 در 15 يا بيست سانتي متري براي 25 نفر غذا مي ريختند كه بخوريم اوايل برايمان خيلي سخت بود و گاهي به ما غذا نمي رسيد اما كم كم با مديريت انجام شده برنج ها را به 5 قسمت تقسيم مي كرديم و هر كس سهم خود را بر مي داشت، شكنجه هاي فراواني در اين دوران ديديم و با وضع بسيار بغرنجي كه در تصور نميايد گذران عمر كرديم و در همين حال از فراگيري علوم مختلف ، زبان عربي و انگليسي، تقويت اعتقادات وامسال آن غافل نبوديم و در تقويت اعتقادات كه مهمترين كارها بود تلاش وافر داشتيم و در بسياري از موارد از خوراك خود مي زديم و به سربازان ديگر مي داديم تا براثر گرسنگي به سمت دشمن گرايش پيدا نكنند و مهمترين خاطرات شيرين ما هم از دوراني بود كه فردي را كه از نظر اعتقادات كاهل بود به سمت خود كشيده و از دشمن دور مي كرديم و در تمام دوران اسارت اين حرف امام براي من الگو بود كه " اگر اين جنگ 20 سال طول بكشد ما ايستاده ايم" و به اين حرف امام باور و يقين داشتم و ايستادم البته برخي از افراد هم به اينكه " اين هم مي گذرد" اعتقاد داشتند و چيز بدي هم نبود اما من براي ايستادگي تا 20 سال به فرمان امام راحل آماده شده بودم. 


در زمان اسارت براي ما دو روزنامه عربي و انگليسي مي آوردند كه مطالعه مي كرديم و خبر ارتحال امام را هم اولين بار از اين طريق متوجه شديم اما نكته قابل توجه در اين رحلت امام اين بود كه دشمن هم متوجه عظمت و بزرگي امام راحل بود و در تيتر خبرهاي خود نوشته بود " خميني در گذشت" و از كلمه امام مرد استفاده نكرد و اين بيانگر عظمت و بزرگي امام بود كه به دشمن اجازه نداد حتي خبر رحلتشان را هم كوچك اعلام شود. 

دشمن در تمام دوران اسارت به اعتقادات ما كار داشت و بچه هاي اعتقادي و ارزشي شكنجه بيشتري مي شدند در حاليكه ما براي نگه داشتن و حفظ همين اعتقادات جنگيديم و در برابر دشمن در اسارت كوتاه نيامديم. 


خط امید : نقش همسر و فرزندانتان در دوران جنگ و اسارت و بعد از آن چگونه بود؟ 

 

تمام زندگي و موفقيت هاي خود را مرهون تلاش، همكاري و ياري و همراهي همسرم ام كلثوم حبيب پور هستم كه خودشان هم خواهر شهيد علي اكبر حبيب پور كه در عمليات رمضان شهيد شدن هستند و همچنين يك ماه بعنوان معلم در سقز در دوران جنگ آموزش دادند و در يك عمليات نيز بعنوان كمك پرستار بودند. 

قبل از اسارت يك فرزند دختر داشتم و بعد از اسارت هم دو دختر و يك پسر دارم و در مجموع 4 فرزند دارم كه همسر و خانواده ام در دوران جنگ و اسارت من زحمات فراواني را تحمل كردند چرا كه بعد از دوران مجروحيت من در فاو ديگر كسي مرا نديد و با توجه به اينكه پلاك و تمام مداركم را دفن كرده بودم هنگام اسارت هيچ اطلاعاتي از ما در اختيار صليب سرخ هم نبود و اطلاعات ما را نداده بودند و براي خانواده مفقودالاثر بوديم و متحمل رنج و زحمات فراوان شدند و از هركسي در مورد من مي پرسيدند مي گفتند كه حسن را زخمي در فاو ديديم و ديگر او را نديديم و اسرايي كه آزاد مي شدند هم مي گفتند يكسال اول حسن را ديديم اما بعد از ان ديگر حسن با ما نبود  و به دليل اعتراضات شديد و مخالف صدام او را به مكان ديگري منتقل كردند كه ما اطلاعي نداريم و خانواده مايوس تر و نگران تر از قبل مي شدند.

 

خط امید : با توجه به تحمل سختي هاي مختلف و شكنجه هاي عديده در اسارات چطور به زندگي عادي برگشتيد؟ 


بعد از اينكه اعلام آتش بس شد و قطعنامه امضا شد تبادل اسرا شروع شد و در اين دوران هم من آخرين گروه اعزامي از اردوگاه عراق براي ايران بودم كه علي رغم سخت گيري هاي مختلف دشمن با زيركي توانستم لباس دوران اسارت را هم با خود بياورم و هر سال نيز در سه شب قدر اين لباس را مي پوشم و شب زنده داري مي كنم تا دوران اسارت و سختي ها و برگشت دوباره به زندگي يادم نرود، با برگشتم به ايران در تاريخ 24/6/69 از تنها گروه آزادگاني بوديم  كه با حضور در كشور به خدمت آقا رسيديم، ورود به كشور براي ما حكم پرواز  را داشت، با ورود به خاك و الطافت مردم به زادگاه بهشهر آمدم و در  سخنراني گفتم من خسته نشدم و همواره آماده ام و كار مي كنم  و چون در  مجموع انساني نبودم كه يك جا بمانم و كمتر از يك هفته از آزادي از اسارت  به سپاه رفتم بچه ها كه مرا ديدند گفتند حسن صدام ادبت نكرد كه دوباره  برگشتي گفتم من نيروي آموزشي و همواره آماده خدمت هستم واحتياج به  استراحت ندارم كه گفتند بايد 6 ماه استراحت كني و بعد از ان بيا كه رفتم  و بعنوان جانشين فرمانده سپاه بهشهر و بعد از مدتي هم بعنوان فرمانده  سپاه بهشهر معرفي شدم و علي رغم اينكه به من پيشنهاد نيروي زميني شد كه  برويد انجا بهتر است قبول نكردم و ترجيح دادم همواره بسيجي بمانم و  بازنشسته شدم و اكنون هم بعنوان معلم در دانشگاههاي بهشهر تدريس مي كنم  تا درس ها و عبرتهاي دفاع مقدس را اينچنين منتقل كنم. 

 

خط امید : حراست از فرهنگ دفاع مقدس يكي از دغدغه هاي مهم رهبري است براي ترويج اين فرهنگ چه بايد كرد؟ 


من بعد از بازنشستگي هم خلق و خوي آموزش دارم و همانطور كه گفتم اكنون هم  به آموزش مي پردازم و به دنبال كار اقتصادي نرفتم چون معتقدم بايد اين  ارزش ها در جامعه ترويج شود البته از راههاي اقتصادي هم مي توان فرهنگ  دفاع مقدس را ترويج كرد اما من در آموزش موفق تر مي توانم عكل كنم و اين  راه را برگزيدم چرا كه معتقدم آموزش بهترين وسيله است براي اينكه تمام  ابعاد جنگ از قبيل خشونت جنگ، دفاع، مديريت، نقش دين، حماسه و... را مي  توان در قالب طنز، شعر، داستان، خاطره بيان كرد.

 
از نظر من برگزاري يادواره ها بسيار چيز ارزشمندي است اما حماسه است و  نسل امروز در كنار حماسه نيازمند پاسخ به ابهامات جنگ است كه بايد ارائه  شود و چرايي هاي جنگ بطور علمي و منطقي نه احساسي بيان شود.

 

ارزشهايي همانند شهيد، شهادت، خانواده و نظير آن واقعيت هاي جنگ است كه  بايد بازگو شود و چون از طريق اموزش مي توانم تاثير گذاري اينچنين داشته  باشم آموزش را انتخاب كردم تا واقعيت هايي نظير جنگ، دفاع، حماسه، شكست و  پيروزي بصورت عملي و عيني بيان شود. 

 

خط امید : جامعه و نسل امروز ما در چه زمينه هايي بيشتر نيازمند الگوي دوران مقدس هستند؟


  جامعه ما امروز در همه زندگي خود نيازمند اين فرهنگ است چرا كه اين فرهنگ  با تمام شكست ها و پيروزي ها، انسان ساز است و اعتقادات و ارزش ها را حفظ  مي كند. 

 

امروز مدير جامعه ما بايد رييس دفاع مقدسي باشد و اگر نيروي تخصصي ما اثر  اخلاقي نداشته باشد بي فايده است بايد به جوان امروز شجاعت داده شود تا  وارد ميدان شود و كار كند همانطور كه امام راحل با خط خود به سردار  عمراني كه از يادگاران جنگ و افتخار بهشهر است بعنوان يك جوان رزمنده  فرمودند: " شما از هم اكنون فرمانده لشگر 25 كربلاهستيد." و امام اينچنين  به نيروهاي جوان ارزش و كار مي دادند ادامه دادن راه دفاع مقدس آن نيست  كه انچه يك پاسدار طي 30 سال كسبل كره جوان در اول راه بداند بلكه بايد  آن شجاعتي كه به فرمانده در ميدان جنگ داده مي شد به جوان در عرصه كار و  تلاش و صنعت داده شود چند روز گذشته براي بازديد از عسلويه رفته بوديم كه  كار و تلاش جوانان ايراني و استخراج گاز از دل زمين و اعمال دريا براي من  غير قابل وصف بود و بايد به اين جوانان افتخار كنيم اينان هم اكنون در  جنگ و دفاع هستند و با توجه به تحريم هاي مختلف با دوري از خانواده براي  اقتصاد تلاش مي كند تا از مملكت و ارزش ها و اقتصاد و صنعت دفاع كنند و  اينان ادامه دهندگان راه دفاع مقدس هستند و بايد به اين جوانان فرصت دهيم  و حمايت كنيم.  
ادامه راه دفاع مقدس بخشي به ذكر و اعتقادات و ارزش ها است كه بايد در  جامعه امروز ما به آن توجه شود و خانواده ها مهمترين عامل در تربيت  فرزندان و ساختن آينده كشور هستند و اين فرهنگ دفاع مقدس بايد از خانواده  ها و با آموزش رشد كند.

 
و حرف آخر: 


بصيرت مهمترين عاملي است كه بايد مورد توجه قرار گيرد چرا كه با بصيرت در  هر اموري از زندگي و با هر انگيزه اي به خطا نمي رويم، همه دفاع مقدس و  پيروزي هاي ما به دليل بصيرت در ميدان بوده است رزمندگان ما در طول 8 سال  دفاع مقدس با بصيرت وارد شدند و انگيزه ها بالا رفت و قداست دفاع مقدس  براي ما ماندگار شد و بايد بدانيم با اعتقادات " بصيرت" ايجاد مي شود و  اينكه بدون بصيرت اگر به كره ما هم برويم و ماهواره بفرستيم مي شود هدفي  براي كشتن مردم و اين از بي بصيرتي است و اينكه حلال و حرام را در زندگي  رعايت كنيم.

 

گفتگو : مریم نظری



 

 

  

دیدگاه شما در مورد : اسيري كه نمي خواهد اسارت را فراموش كند/تصاویر

اسيري كه نمي خواهد اسارت را فراموش كند/تصاویر

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • rss
  • آرشیو

 

 

مبلمان ماهور بهشهر