صفحه نخست

فرهنگ و هنر

اقتصادی

عمومی

حوادث

سیاسی

علم و فناوری

اجتماعی

ورزشی

اخبار
چاپ
گفت‎وگوی خواندنی با مادر شهیدان عزیزی

انتظار 10 روزه‎ی مصطفی برای رسیدن به عبدالله/هدیه شلمچه تنها چند تکه استخوان بود

شهید عبدالله عزیزی 26 اردیبهشت 67 و برادرش شهید مصطفی عزیزی 4 خرداد 67 به شهادت رسید.

کد خبر : 10835

تاریخ انتشار : 03/04/1393 - 11:20


انتظار 10 روزه‎ی مصطفی برای رسیدن به عبدالله/هدیه شلمچه تنها چند تکه استخوان بود

به گزارش خط امید بهشهر به نقل از بلاغ 

«فاطمه اکبرزاده» مادر شهیدان عزیزی، یکی از اسطوره‎های صبر و شکیبایی این دیار است که با اهدای دو فرزندش به این انقلاب، تا به امروز همواره پای آرمان‎ها و ارزش‎های این نظام شکوهمند، مقتدرانه ایستاده است، مشروح گفت‎وگو با این شیرزن قهرمان، تقدیم به مخاطبان محترم می‎شود.

***

لطفاً خودتان را معرفی کنید؟

فاطمه اکبرزاده هستم، مادر شهیدان عبدالله و مصطفی عزیزی؛ ساکن شهرستان آمل، 14 ساله بودم که به وسیله‌ی یکی از آشنایان به همسرم حاج آقا نصرالله معرفی شدم و در سال 39 با هم ازدواج کردیم، من و همسرم هر دو در یک خانواده اصیل و روحانی به دنیا آمده و پرورش یافته بودیم، از این رو ملاکها و اهدافمان در زندگی مشترک در یک سطح بود، حاج آقا در ابتدا مکانیک کارخانه شالیکوبی بود و پس از مدتی در معدن گچ مشغول به کار شد، پنج فرزند داشتم که دوتای آن را تقدیم به دین و کشورم کردم و در حال حاضر یک پسر و دو دختر دارم.

 

شهید عبدالله و مصطفی چندمین فرزندتان بودند؟

عبدالله سومین فرزند و مصطفی فرزند چهارمم بود.

 

عبدالله در چه سالی به دنیا آمد؟

وقت اذان مغرب یکی از روزهای شهریور سال 42 در روستای دلارستاق لاریجان که ییلاقمان بود به دنیا آمد، آن روزها مثل حالا نبود که اسم فرزندمان را خودمان انتخاب کنیم، چون در واقع این کار یک نوع بیاحترامی به والدین بود، به‎خاطر همین پدر همسرم، نام عبدالله را برایش انتخاب کرد.

 

از عبدالله برایمان بگوئید؟

اسم عبدالله به واقع برازنده‌ی خودش بود، به نظر من او بندهی حقیقی خدا بود و این بندگی در رفتار و کردارش کاملاً پیدا بود، از همان دوران کودکی نسبت به بچههای دیگر آرام و مهربانتر بود، بزرگتر که شد، علاوه بر واجبات به مستحبات هم خیلی اهمیت میداد، بیشتر وقتها نمازش را به صورت جماعت در مسجد جامع آمل یا مسجد امام حسن مجتبی(ع) میخواند، خود را مکلف کرده بود که بیشتر روزهای هفته را روزه بگیرد، در حالی که روزه داشت، به صله رحم نیز اهمیت میداد، مثلاً برای این که صاحبخانه متوجه نشود که روزه است، میوهای را که برای پذیرایی میآوردند پوست میکند و جلوی برادر و خواهرانش میگذاشت و پوست میوه را در ظرف خود میگذاشت تا همه تصور کنند خودش از آن استفاده کرد.

جالب است بگویم دفترچه محاسبه اعمال داشت که اشتباهات و عملکردهای روزانه و هفتگی خود را در آن ثبت میکرد، مهمتر از همه این که اهل کمک به خانواده های بیبضاعت و بیسرپناه بود؛ بعد از شهادتش افراد زیادی میآمدند و ادعا میکردند که عبدالله کمکهای زیادی به آنها کرده، هر چه از او بگویم کم گفتم چرا که به نظر من سرتاسر زندگی عبدالله توأم بود از اخلاص، تقوا، اجرای احکام و مسائل اسلامی.

 

آن طور که می‌گویند خیلی به مطالعه کردن علاقه‌مند بود، درست است؟‏

بله، در مطالعه کردن زبانزد همه بود تا جایی که یکی از همرزمانش می‌گفت: در جبهه هر گاه فرصتی گیر می‌آورد ولو چند دقیقه به مطالعه می‌پرداخت، معمولاً کتابخانه‌ی محله‌مان بهدست او اداره می‌شد و پایگاه اصلی‌اش از همان دوران نوجوانی، مسجد و کتابخانه بود، به خواندن قرآن و مطالعه کتابهای شهید مطهری خیلی علاقه داشت، من آن موقع خیاطی میکردم، هر وقت که احساس خستگی میکردم، برایم قرآن و قسمتی از کتابهای شهید مطهری را میخواند.

بیشتر وقتها موقع گوش کردن به صوت قرآن، صدای ضبط را زیاد میکرد و در جواب اعتراض ما که میگفتیم: «صدایش را کم کن همسایهها تصور میکنند اینجا مجلس ختم است.» می گفت: «این تفکر و اعتقاد را باید از مردم گرفت که قرآن برای ختم و مردههاست، قرآن برای ما زندههاست و ما زندهها بیشتر به آن نیاز داریم و این باید تبدیل به یک باور شود.»

 

سفارشش به شما و خانواده بیشتر پیرامون چه موضوعاتی بود؟

بیشترین دغدغهاش رعایت اصول اسلامی و اخلاقی بود که همیشه آن را به ما گوشزد میکرد، یادم میآید بعضی اوقات که مشغول خیاطی بودم، به سراغم می‌آمد و میگفت به خاطر شغلی که دارید بعضی وقتها پیش میآید خانمهای زیادی اطرافت جمع شوند، نکند خدای ناکرده این جمعهای زنانه منجر به غیبت کردن و گناه شود، یکبار آمد و گفت: «مامان! شما سالهاست که داری خیاطی میکنی و از این راه درآمدی کسب میکنی به خاطر همین باید خمس کارت را بدهی.» گفتم: «چگونه؟» گفت: «این حرفه و مهارت خود را به چند نفر دیگر هم آموزش بده تا خمسات را ادا کنی.»

 

چه شد که تصمیم گرفت وارد حوزه علمیه شود؟

عبدالله آنقدر به رعایت اصول و مسائل دینی اهمیت میداد که در بین دوستان و آشنایان معروف شده بود به «شیخ عبدالله» اما خودش همیشه نسبت به این موضوع معترض بود، یادم می‌آید روزی یکی از همسایه‌ها او را به این نام صدا زد، نگاه عمیقی به او انداخت و گفت: «من مسئولیت این لقبی را که شما به من می‌دهید را نه در این دنیا و نه در آن دنیا بر عهده نمی‌گیرم، اگر شما مایلید با خودتان است، شیخ، واژه‌ی بزرگی است و برازنده من نیست.» نهایتاً پس از اخذ مدرک دیپلم، به خاطر علاقهای که به تحصیل علوم حوزوی داشت، وارد حوزه علمیه شد.

 

فعالیتهای انقلابی هم داشت؟

بله، چون مراحل رشدش توأم شده بود با اوج و رشد انقلاب، لازم است بگویم که کل خانواده‌ی ما از همسرم گرفته تا فرزندانم در تظاهراتها، جلسات انقلابی و گشتهای شبانه، حضور و شرکت فعال داشتند که عبدالله نیز از این حضور مستثنی نبود.

 

اولین بار عبدالله چه سالی به جبهه رفت؟

فکر کنم سال 61 بود، اما یقین دارم که تا موقع شهادتش شش بار پیاپی به جبهه رفت.

 

با رفتنش مخالفت نکردید؟

اولین بار که میخواست به جبهه برود، پدرش گفت: «تو وصی من هستی و باید در آمل بمانی.» گفت: «شما که دو پسر دیگر هم دارید، چرا این مسئولیت را به من میدهی؟» پدرش در جواب گفت: «تقوا و پرهیزگاری تو زبانزد همه است و من تشخیص دادم تو را انتخاب کنم.» مکثی کرد و گفت: «اگر من زودتر از شما از این دنیا رفتم چه؟»

همسرم وقتی این پاسخ را شنید، دیگر چیزی نگفت و به او اجازه داد تا برای اعزام ثبت نام کند.

 

از نحوه‌ی شهادتش بگویید؟

همانطور که میدانید، عبدالله 6 بار به منطقه رفت، پنج مرحله اول را به صورت داوطلبانه و بسیجی اعزام شد سپس برای خدمت سربازی خودش را معرفی کرد که به خاطر مجروحیتی که از ناحیه سر برداشته بود توسط کمیسیون پزشکی ساری معاف شد، اما در شهرستان آمل با معافیتش موافقت نشد، از همین حیث او را به کرمانشاه اعزام کردند تا در یکی از دفاتر امور قضایی دادگستری آن شهر به عنوان سرباز انجام وظیفه کند.

پس از مدتی بر طبق اعتقاد به این اصل که اجرای احکام و کار کردن در امور قضایی نیاز به تعهد فراوان می‌خواهد، تقاضای استعفا کرد که بعد از شهادتش آن تقاضانامه به دستمان رسید که در آن آمده بود: «عاجزانه تقاضا دارم مرا از این واحد قضایی که پل صراط بین حق و ناحق است به واحد تخریب که چندین مرحله در آنجا مشغول به فعالیت بودم، انتقال دهید.»

با من تماس گرفت تا از وضعیت روحی من و پدرش آگاه شود، چون آن موقع مصطفی هم جبهه بود، وقتی متوجه شد وضع روحی مناسبی داریم، از همانجا به منطقه‌ی شلمچه رفت و یک هفته بعد در تاریخ 26 اردیبهشت 67 به شهادت رسید.

 

چگونه از شهادت اش با خبر شدید؟

هنگامی که خبر شهادت تعداد زیادی از رزمندگان را در شلمچه شنیدیم، مصطفی هم در شلمچه بود، به خاطر همین اول فکر کردم مصطفی شهید شده و آنها اشتباهاً می‌گویند عبدالله، چون تا آن موقع فکر می‌کردیم عبدالله هنوز در کرمانشاه است، اما وقتی از شهادت عبدالله اطمینان پیدا کردم، با یقین به این نتیجه رسیدیم که هر دو به شهادت رسیدهاند.‏

 

عکس‎العمل شما پس از شنیدن خبر شهادت فرزند‌تان چگونه بود؟

وقتی از خبر شهادتش مطلع شدم، عمق وجودم آتش گرفت اما به یاد حرف‌هایش افتادم که میگفت: «اگر خبر شهادتم را شنیدید، سر به سجده بگذارید و 2 رکعت نماز شکر بخوانید.» من هم طبق سفارش او 2 رکعت نماز شکر خواندم و خدا را سپاس گفتم که این لیاقت را به من داد.

 

همسرتان چطور؟

او هم سوره‌ای از قرآن را تلاوت کرد و سپس به سجده رفت.

 

حالا از مصطفی بگویید؟

عبدالله 4 ساله بود که مصطفی به دنیا آمد، از همان سنین کودکی خیلی باهوش و زیرک بود و به خاطر نمرات و انضباط عالی، همیشه از مدرسه جایزه می‌گرفت و با همین روند توانست تمام مقاطع تحصیلی را تا دیپلم با معدل بالا به پایان برساند، از ویژگی بارزش این که همیشه لبخند به لب داشت و شوخ طبعی و تواضع‌اش زبان زد همه بود، اولین بار 12 ساله بود که به جبهه رفت و در سن 19 سالگی نیز به شهادت رسید.

 

با توجه به این که دو فرزند دیگرتان در جبهه بودند، با رفتن او مخالفت نکردید؟

پدرش خیلی مخالفت کرد اما او به طرز ظریفی پدرش را قانع کرد که دیگر اعتراضی نداشته باشد.

 

چطور؟

چون درسش خوب بود، پدرش می‌گفت: «حیف است که ترک تحصیل کنی، درسات را تمام کن بعد برو، چون جامعهی ما در وهله اول به علمات نیاز دارد.» او نیز در جواب پدرش که میدانست خیلی مقید و متعهد به مسائل دینی و مذهبی است، گفت: «پس دینمان چه؟ دین و مذهبمان در خطر است، آیا حاضرید که دینم را فدای تحصیلام کنم؟ قول می دهم در کنار جنگیدن درسم را هم بخوانم.»

 

مصطفی به قولش عمل کرد؟

بله، برای این که پدرش را راضی نگه دارد، فصل امتحانات که میشد بر میگشت و در امتحانات شرکت میکرد و جالب این که با نمرات خیلی بالا هم قبول میشد و مجدداً به منطقه می‎رفت؛ مصطفی در همان سالی که به شهادت رسید در کنکور شرکت کرد و در مرحلهی اول آن در چهار رشته مهندسی پذیرفته شد.

یکی از دوستان اش گفت: «مصطفی حتماً رشته مهندسی شرکت نفت را انتخاب کن چون رشتهی پر درآمدیست.» در جوابش گفت: «درست است اما من از خودم میترسم، ممکن است آن قدر ظرفیتم کم باشد که با این شرایط از خدای خود دورتر شوم، میروم تحقیق میکنم ببینم در حال حاضر جامعه به چه تخصصی بیشتر نیاز دارد، همان را انتخاب میکنم.» سرانجام رشته مهندسی معدن را انتخاب کرد و در همین رشته پذیرفته شد که نتیجه آن بعد از شهادتش اعلام شد.‏

 

می‌خواهیم بیشتر از او بدانیم، از تواضع‌ مصطفی بگویید؟

مصطفی عضو اتحادیه انجمن اسلامی بود و اتحادیه هم در مهدیه آمل مستقر بود، به گفته یکی از دوستانش همیشه سالن و راه پله‌های مهدیه را جارو می‌کرد و در مقابل اعتراض ما، می گفت: «افتخار می‌کنم که این سعادت نصیب من شد و جاروکش مهدیه هستم.»

یکی از همرزمانش می‌گفت: «در منطقه تعدادی حفره که به شکل قبر بود کنده بودیم، پس از مدتی متوجه شدیم او نیمه‌های شب داخل آن قبرها می‌رود و نماز شب می‌خواند، تعجب کردیم چون اصلاً فکر نمی‌کردیم مصطفی‌ای که اینقدر شوخ طبع است، به این اندازه عارف مسلک باشد.

 

از شوخ طبعی‌هایش خاطره‌ای به یادتان مانده؟

بله، مصطفی آنقدر عشق رفتن به جبهه را داشت که هیچ‌کس نمی‌توانست مانع‌اش شود، یک بار که هر دو (عبدالله و مصطفی) می‌خواستند به جبهه بروند، گفتم: «برادر بزرگ‌تان هم در جبهه هست، شما هم که می‌خواهید بروید، این دفعه موافقت نمی‌کنم که هر دو با هم بروید، تصمیم با خودتان است.» یادم می‌آید فردای آن روز که روز اعزام بود، برای بدرقه رزمندگان در تکیه جمع شده بودیم، از آن طرف هم مصطفی مخفیانه پرونده عبدالله را از فهرست نیروهای اعزامی بیرون آورد و پرونده خودش را جایگزین کرد، ما هم که از همه جا بی‌خبر بودیم موقع اعلام اسامی، وقتی اسم عبدالله را نخواندند و به جایش اسم مصطفی را صدا زدند، تازه فهمیدیم که چا اتفاقی افتاد.

 

کی و کجا به شهادت رسید؟

در چهارم خرداد سال 67 در منطقه شلمچه، مصطفی آن زمان فرمانده دسته بود، مهمات کم آورده بودند و او به همراه دوستش جواد اصغری، طبق خواسته‌ی قلبیاش که «بسیجی کسی است که بدن‌اش تکه‌تکه شود، تا در راه اسلام شهید شود، خدایا ! من اینگونه شهادت را از تو میخواهم، خدایا ! مرا بسیجی وار به شهادت برسان.» بسیجیوار زندگی کرد، بسیجیوار جنگید و بسیجیوار نیز به شهادت رسید، پیکر مطهرش را سال 75 برایمان به ارمغان آوردند.‏

 

از سال 75 بگویید؟

یادم نمی رود، ماه رمضان بود که از بنیاد شهید چند بار پیاپی به ما اطلاع دادند که پیکر مصطفی توسط پلاکش شناسایی شده اما هر بار با مخالفت همسرم روبرو شدند، به او گفتم: «حاجی آبروی بچه‌ها را نبر، رضایت بده شهید را به ما تحویل دهند، فرض بر این که مصطفی هم نباشد اما شهید که هست پس چه فرقی با پسرمان دارد، همه ی شهدا یکی هستند چه سعادتی ارزشمندتر از این.» او هم پذیرفت و ما برای تحویل پیکرش به ساری رفتیم که جز چند تکه استخوان، چیز دیگری از آن باقی نمانده بود.

 

دوست داریم بدانیم از چه روشهای تربیتی استفاده کردید که فرزندانتان راه درست را انتخاب و طی کردند؟

به نظر من یکی از دلایل اصلی و مهمی که باعث شد فرزندانم به این سمت و سو بروند، این بود که همسرم همیشه روزی حلال به خانه میآورد، وقتی بچهها کوچک بودند او در یک مغازه برنجفروشی دلال برنج بود، بدین شکل که مقدار کمی از نمونههای برنج را داخل یک دستمال میپیچید و برای جذب مشتری و فروش به جاهای مختلفی نشان میداد.

یادم میآید یک روز چیزی در خانه نداشتم تا برای بچهها غذایی درست کنم، وقتی به خانه آمد آن مقدار برنج را جلوی مرغها ریخت، معترضانه گفتم: «ما هیچی نداریم بخوریم آن وقت تو ...!» گفت: «به هیچوجه نباید بچهها از این برنج بخورند حتی اگر از گرسنگی بمیرند.»

حاج نصرالله خیلی حلال و حرام می‌کرد و به پرداخت خمس و زکات خیلی اهمیت می‌داد، موضوع دیگر این که در خانهی ما همیشه صدای قرآن به گوش میرسید از پدرم گرفته تا پدر همسرم و تک تک فرزندانم، همه قرآن میخواندند، در واقع فرزندانم با نوای قرآن بزرگ شده و پرورش یافتند، عبدالله و مصطفی نیز اهل قرآن بودند و به نظرم این را از همسرم حاج نصرالله به ارث برده بودند و این حُسن را همان طوری که گفتم میتوان از روزی حلال و از نداشتن حقالناس به دست آورد.‏

 

در نامهها و دستنوشتههایشان بر چه چیزهایی بیشتر تکیه داشتند؟

اصولاً نامه هایشان هر کدام شامل موضوع و پیام خاصی بود که با دیگری متفاوت بود، توصیه میکنم قسمتهایی از دستنوشتههایشان را که در اختیارتان میگذارم به چاپ برسانید تا بیشتر با اندیشههایشان آشنا شوید.

شهید مصطفی عزیزی: «از آنجا که امپریالیسم شرق و غرب از رویارویی با این ایمانهای قوی و این کوههای استوار هراس دارند و می کوشند تا از یک طرف از طریق جنگ توسط نوکرش صدام و از طریق مزدوران و منافقان داخل بتوانند خللی در ادارهی استواری این امت به پا خواسته، وارد سازند، زهی خیال باطل، زیرا که امت همیشه در صحنه و موحد ایران و اسلام، از تمامی آزمایشهای الهی سرافراز گذشته و هر روز بر عشقشان به شهادت افزوده شده است.»

شهید عبدالله عزیزی: «مگر می شود آدمی خدا را بشناسد و عاشق او شود ولی رنج در راه او را خریدار نباشد و یا رنج و مشکلات، او را از پای درآورد و یا در دل شب او با عشق راز و نیاز نکند و نگرید و فرزند خویش را مانند امام حسین(ع) به میدان نبرد نفرستد و یا مثل زینب(س) جواب کوبندهای به دنیای ظالمان ندهد و یا فرزند خودش را در جبهههای مبارزه با جهل نفرستد؟ هرگز چنین نیست.»

 

و اما سخن آخر... .

آن چیزی که امروزه حرف اول را میزند و رمز پیروزی ماست، ولایت است، امیدوارم پیرو واقعی ولایت باشیم.



 

 

  

دیدگاه شما در مورد : انتظار 10 روزه‎ی مصطفی برای رسیدن به عبدالله/هدیه شلمچه تنها چند تکه استخوان بود

انتظار 10 روزه‎ی مصطفی برای رسیدن به عبدالله/هدیه شلمچه تنها چند تکه استخوان بود

  • آخرین اخبار
  • پربیننده ترین
  • rss
  • آرشیو

 

 

مبلمان ماهور بهشهر